|
|
|
|
|
|
"رابطه چهار وجهي من و سميرا" يا" نقش قرباني در وقوع جرم"
يا " آن چه از زبانم در رفت"
نويسنده: محسن مخملباف
شما اين ياداشت را با هر عنواني كه دوست داشتيد بخوانيد. بستگي به روحيه خودتان دارد كه كدام عنوان را مي پسنديد. براي من همه اش يك معنا دارد و مي كوشم رابطه خودم را با خودم و خانواده ام و با شما يا آن ها توضيح دهم، اما در مورد سميرا قضيه كمي فرق مي كند.
وجه پدري:
رابطه من با سميرا چهار وجهي است. قبل از همه پدر او هستم. با همه دغدغه هاي يك پدر. از اين بابت كاملاً عاطفي ام. مثلاً نگرانم كه غذايش را درست خورده يا نه. اگر مريض شده، به دكتر رفته يا نه. اگر به دكتر رفته، دوايش را خورده يا نه. آيا خسته نيست؟ آيا دلسرد نيست؟ اگر رقبايش از سر حسادت او را نفي كرده اند، آيا به تنهايي از پس بخشيدن آن ها برآمده؟ آيا توانسته پس از يك روز دلخوري، موضوع را فراموش كند و به جاي آن كه به آن چه گفته اند، بينديشد به آن ها و بيماري حسادتشان، انديشيده باشد و آن ها را بخشيده باشد؟ به او مي گويم در اين موارد چون طبيبان باش. و بيماران سرماخورده ات را ببخش كه در اين مرز و بوم بيماري روح، به نام حسادت، از بيماري جسم، به نام سرماخوردگي رايج تر است. ببخش! كه اگر نبخشي، اين بيماري مسري است و واگير دارد و نوع مزمنش، كشنده است و اگر دچار شوي، عقده ات را از عقيده ات، باز نمي شناسي و از راهي كه مي روي مي ماني و به نفي راهي كه ديگران مي روند، مشغول مي شوي
داشتم مي گفتم كه رابطة من با سميرا چهار وجهي است و گفته بودم قبل از همه پدر او هستم، با همه دغدغه هاي يك پدر. به خاطر همين به او مي گويم جامعة تازه مدني شده ايران، همان جامعه روستايي قبلي است. زمين روستايي تشنه است. درخت هاي باغ بي برش ميل رشد دارند و متاسفانه آب كم است. پس سر تقسيم آب دعوا مي شود و اين دعواي آب، در جامعه روستايي، حالا به هزار جور دعواي ديگر شهري بدل شده است. پس روستايي جنگندة بر سر آب را براي تشنگي زمينش ببخش. حتي اگر كه ديگر ظاهرا مدني شده باشد. او را براي ميل رشد درختان باغ بي برش ببخش
حتي خودت را هم ببخش كه مي گويند آن كه به دشمنش زياد بينديشد، چون او مي شود. و مگر مي شود اين همه مورد حسادت بود و حسود نشد؟ آن ها را ببخش.خودت را ببخش و مرا هم ببخش. چرا كه تو به آن ها زياد فكر مي كني و من به تو
من همواره مي انديشم آن اندازه كه به تو هنر و سينما را آموختم، انسان بودن را آموخته ام. اي واي … رها كنم اين همه دغدغه هاي بي نام ونشان را…، در روزگاري كه پدران بي شماري براي دختران شان تنها نان شب جست و جو مي كنند، من براي تو به دنبال كدام عرفان مي گردم؟!
وجه دوستي:
وجه دوم رابطه من با او دوستي است. از اين وجه، حتي با پدرش در مي افتم كه او ديگر بزرگ شده. اصلا به تو چه ! مگر او بچه است كه هي در زندگي اش دخالت مي كني؟ تا كي معلم اخلاق او هستي؟! اصلا تنها مشكل او، پدري توست! او خودش بدون دغدغه هاي مادي و معنوي تو بزرگ مي شود. رشد او، در گرو حذف توست. همان طور كه در پروسة رشد هر جواني، پروسة نفي پدر ديده مي شود. به خاطر همين، از همان وجه رابطهام، كه دوستي است، جلوي پدر سميرا را ميگيرم كه: ببين محسن، ول كن! فايده ندارد! هر چه را بگويي، حتي اگر حقيقت محض را هم بگويي، بيفايده است. او براي آن كه به استقلال خود برسد، براي به دست آوردن اعتماد به نفس خودش، تو را نفي ميكند و جلويت ميايستد و حرف تو را نميشنود يا به گوش نميگيرد و اگر آن حرف خيلي هم به دردش بخورد، فقط چون تو زدهاي، آن را نفي ميكند؛ نه براي آن كه با آن مخالف است، براي آن كه جوانياش كامل شده باشد. اگر خيلي باهوش باشي، در اين مرحله، حرفهاي بيربط و غلط را مطرح كن. درست عكس آن چه را كه ميخواهي، بگو. كه او با نفي آن، هم بلوغ روحياش را به دست آورده باشد، هم حقيقتي را از دست نداده باشد
راستي از كدام حقيقت كه پيش من است و پيش او نيست، صحبت ميكنم؟! در اين جا با همة دوستي و شناختم نسبت به او، هوش خود او را نديده ميگيرم. و فراموش ميكنم كه او كلك مرا خواهد فهميد و تازه فلسفة خودم را هم از ياد بردهام كه حقيقت پخش است و دست يك نفر نيست كه در پرسپكتيو حقايق، نه تنها حقيقت نسبي است كه حتي حقيقت نسلي است
همين مساله را وقتهايي كه با خودم خيلي دوستم، به مادرم ميگويم. كافي است پس از دو ماه به خانة مادرم بروم. او هنوز مراقب است كه غذايم را درست ميخورم يا نه؟ آيا متكاي زير سرم نرم است؟ لباسم تميز است؟ موهايم مرتب است يا نه؟ نكند كسي مرا آزرده باشد. هميشه ميگويد: "باز چه قدر لاغر شدهاي!" و اگر او هميشه درست گفته بود، نبايد چيزي ديگر از من باقي مانده باشد. و وقتي بچههايم به او ميگويند: "عزيز جان، اين مرد، ديگر بچة تو نيست، پدر ماست"، نميخواهد بپذيرد و هي مرا ناز و نوازش ميكند و لوس ميكند و هر چه به او ميگويند: "عزيزجان! مگر وقتي شما نيستيد، پدر ما كه بچة شماست، گليم خودش را بدون شما كه مادرش باشيد، از آب بيرون نميكشد؟ پس ولش كن بيچاره را". ولي مادرم كه مادربزرگ آن ها باشد، مگر ول ميكند؟ در اين موارد بچههاي من، وجه دوستيشان بر وجه بچة من بودنشان، غلبه ميكند و جلوي مادر من ميايستند، درست مثل همان موقعها كه وجه دوستي من، جلوي وجه پدري سميرا ميايستد و يقه چاك ميدهد و او را از رو ميبرد
وجه معلمي:
وجه سوم من معلمي سميراست. من طولانيترين معلم سميرا هستم. اين هم شد صفت؟! در روزگاري كه براي هر موصوف، دو هزار صفت ريخت و پاش ميشود، از مؤمن حزبي تا كافر حربي، از فاسق و فاجر و ظالم تا عالم و جاهل و غافل و كاذب، چرا فقط صفت "طولاني" به اين معلم موصوف رسيده است؟! چون صفت ديگري را نميتوانم به خودم نسبت بدهم كه خودم هم آن را قبول داشته باشم. ميپرسم آيا من بهترين معلم او بودهام؟ نبودهام؟ اگر من نبودهام، پس كه بوده است؟ هر چه بودهام، سميرا طولانيترين آموزشها را با من داشته است. لااقل معلم فيلمنامهنويسي، دكوپاژ، هدايت بازيگران، برنامهريزي، تدوين، صداگذاري، نقد فيلم و مقداري از آموزش علوم انساني او با من بوده است. حدود چهار سال و اندي پيوسته و چيزي كمتر از بيست سال ناپيوسته. تئوريك و پراتيك. اين وجه معلمي من حتي از وجه پدريام سمجتر است. به ويژه پس از مرگ همسرم، هر روز فكر كردهام كه به زودي من هم ميميرم و اين بچهها كه سرنوشت حضورشان در اين هستي پيچيده، به من هم مربوط بوده، با اين همه جهل و سادگي چه كنند؟ غافل از اين كه مگر خودم، با اين همه جهلم، در مقابل هستي پيچيده چه كاري كردم، و مگر پدران ما براي اين همه پيچيدگي جامعة شهري و پيچيدگي هستي، از پيش چه كرده بودند؟ دانش كدام پدري، جهل فرزندانش را در مقابل پيچيدگي هستي بيمه كرد؟ كه مال من بكند؟
اما وجه معلميام لجباز است، مگر دست بر ميدارد؟ در اين موارد از هر شاگرد تنبلي كودنتر است. تنها چيزي كه ميداند، آموختن است. حتي اگر كلاسش بيمشتري باشد. حتي اگر كه مجبور شود تخته سياه دانش ناچيزش را بر دوش بكشد و در كوههاي تنهايي پرسه بزند و آوارگي و دربهدري بكشد. براي همين مدام كتابگير ميآورم و مدام مطالبي را كه مهم ميدانم، علامت ميگذارم تا بچهها آنها را بخوانند و مدام در ماشين و ميهماني و سفر كلاس ميگذارم. از كلاسهاي يك ماهه تا يك روزه و يك ساعته و يك دقيقهاي. ميگويم: ببين سميرا، ببين ميثم، ببين حنا، آن چه الان ميگويم، يك موضوع كلاسي است. ميدانم كه وقت نداريد، اما فقط كلاس من يك دقيقه طول ميكشد. نام اين كلاس "درد مشترك" است. اگر آن چه تو را درد آورده، درد همگاني است، آن را در فيلمت، در عكسات، در قصهات فرياد كن. اگر درد شخصي است و فقط به تو يكي مربوط است، تحمل كن. يا اگر نميتواني فرياد نكني، در جايي فرياد كن كه فقط چشم خودت ببيند و گوش خودت بشنود. از گوش و چشم جمعي ملل تماشاگر و شنونده استفاده يا سوء استفاده شخصي نكن
و يكباره خودم را ميبينم با تخته سياهي بر دوش، ناتمام، بيمشتري مشتري هست. نه اين كه نباشد، هست، اما روحش جاي ديگري است. ده نفر منتظر مصاحبهاند. از غربي و شرقي و وطني، و به همهشان برخورده كه دير شده و سميرا از من و همة آنها عصباني است، كه هنوز يك عالمه كودكي ناكرده دارد، كه در اين باره خودش مقصر است. و يك عالمه جواني ناكرده پيش رو دارد، كه شايد من مقصرم. شايد هم خودش مقصر است و شايد هم كس ديگري مقصر است. در هستي معلوليتها، كدام علت از ميان سلسله علل اصليتر است؟ من نميدانم. همه و هيچ كس. هيچ كس، چون بنا به آن مثل معروف "هر كه را شناختم، بخشيدم"؛ و همه كس. حتي خودش. در حقوق مبحثي داريم با عنوان "نقش قرباني، در وقوع جرم" و در ژنتيك، ژني داريم به نام ژن هنرمند ژن غالبي كه همه شقوق ديگر، از جمله كودكي و جواني را مغلوب ميكند همچنان كه ژن اعتياد داريم و همچنان كه ژن عشق و ژن ايمان و ژن كفر. به هر جهت از اين وجه، من هنوز معلمي ناتمامم. كه ناتماميام مرا رنج ميدهد و اصرارم بر اتمام معلميام، بچهها را. و بدتر از آن اين كه هنوز براي خودم شاگردي ناتمامم. اين همه كتاب نخوانده. اين همه حقيقت، كشف ناشده. اين همه زاوية ديد، زاويهيابي نشده. اي عمر بيهوده از تو سير و ناتمامم. دست آخر گيج و ويج از خودم ميپرسم: من كدامم؟ پدرم؟ دوستم؟ معلمم؟ همكارم؟ از هر كدام چه قدر هستم و تاكي؟ و چرا؟ چگونه از اين همه كودك بيپدر رويم ميشود كه اين اندازه پدر سميرا يا حنا يا ميثم باشم و از اين همه آدم تنها، رويم ميشود كه اين اندازه دوست خانواده و دوستانم باشم و از اين همه نيازمند دانستن ميتوانم تا اين اندازه صرفا معلم حدود صد شاگرد و دستياري كه تاكنون داشتهام، باشم؟ باشم يا نباشم؟ باشم؟ چرا؟ نباشم؟ چرا؟
سؤالها بيهوده است و جوابها بيهودهتر. اما هر چه هست، بازي با كلماتنيست. درد بيرابطه بودن دو نسل است، يا حتي يك نسل با خودش، يا حتي يكي با خودش. ميگويند پس از گرسنگي، تنهايي مشكل اصلي بشر است
وجه همكاري:
ميگفتم رابطة من با سميرا چهار وجهي است. پدر اويم. دوست اويم. معلم اويم و همكار او. به ويژه در زمينة طرح فيلمنامه و تدوين، لااقل تاكنون همكار او بودهام. در اين مورد كاملا نفر دومم. تجربه من آموخته است كه در سينما كارگردان حرف اول را ميزند و بقيه نفر دوم اين امرند. به همين دليل خودم را در زمينة تدوين و فيلمنامه به عنوان يك دستيار متخصص در اختيار سميرا گذاشتم، و نه به عنوان مؤلف دوم. طرح فيلمنامة تخته سياه كه از من است، خلاصة داستاني است كه در زمان فيلمبرداري شكل فيلمنامه به خود گرفته. ديالوگها و ريزهكاري روابط و پرداخت شخصيتها از سميراست. در مورد تدوين، قبل از هر چيز خودم را به عنوان يك متخصص كار با ميز مونتاژـ كه دستم تندتر از سميراست ـ در اختيار او گذاشتم. وگرنه او خودش به خوبي با ميز مونتاژ كار ميكند؛ گيريم كندتر از من. بعد گذاشتم تا فيلم او، خودش را به همان شكلي كه كارگردان خواسته نشان بدهد. بعد شروع كردم به ايراد گرفتن از فيلم. اما حق وتو را براي او باقي گذاشتم و هر جا نپذيرفت، حق را به او دادم. حتي اگر به خودم و تجربهام گران آمد
در اين وجه چهارم، بر خلاف وجوه ديگر، دست و دلباز بودهام و رابطهام وسيع بوده، هر چند پنهان. تاكنون بيست و دو سه فيلم سينمايي را رسماً و چندين فيلم را غير رسمي تدوين كردهام. از تدوينهاي رسمي، نيمي از آن فيلمهاي خودم بوده، نيمي از آن فيلمهاي ديگران. در موارد غيررسمي يك طرف و يا دو طرف خواستهايم كه نام من مخفي بماند. كه گاهي از بس اسم خودم را در هر جا ديدهام، انديشيدهام كه تنها جاي قشنگ باقي مانده، روي آخرين سنگ است
در امر داستان و فيلمنامه، اوضاع از اين هم گل و گشادتر بوده است. اول اين كه جلوي دهانم را نميتوانم بگيرم. هر طرحي را براي هر كسي ممكن است تعريف كنم و بسيار شده كه طرحهايم به تعارف يا يغما رفته است. اگر به تعارف رفته، از آن هنرمند محترم خواستهام، لطف كند نام مرا حتي به عنوان تشكر نياورد، كه گاهي آورده، و اگر به يغما رفته، كه از خير آن گذشتهام و به اين دل خوش كردهام كه انديشهام گستردهتر از توان اجرايي خودم بوده است. گاه اين به يغما رفتن ايدهها و نوشتهها از چنان بزرگاني بوده كه خودم هم شاخ در آوردهام. پس الآن هم نميگويم كه شما هم شاخ در نياوريد. شاخ چيز خوبي نيست، لطفاً در نياوريد. معمولا گذاشتهام و گذشتهام. گاهي حتي كساني به اين يغما دست يازيدهاند، كه ظاهرا 180 درجه مخالف من ميانديشند يا ادعايش را دارند و بخشي از امور روزانهشان، به صفت نسبت دادن به موصوفي كه من و امثال من باشيم، مربوط است. اما من نميرنجم و خوشحالم كه ايشان به افكار من آلوده شدهاند، حتي اگر افكار و ايدههاي مرا دزديده باشند. در اين موارد احساسم با شيطان رجيم يكي است. هر كه را بهافكار خودم آلوده ميكنم، شادتر ميشوم. چون جهنمي را كه قرار است در آن بسوزم، گسترش ميدهم. شايد هم شريك جرم ميتراشم، تا مجازات دنيا و عقبي را تقسيم كنم
خلاصه مثل من، مثل دوره گرد چيني بند زني است كه در كوچه هاي كودكي خيال من فرياد مي كرد:" قوري شكسته بند مي زنيم. فيلمنامه بازنويسي مي كنيم. تدوين رفو مي كنيم. اسم روي فيلم اين و آن مي گذاريم شخصيت سياه و سفيد خاكستري مي كنيم. فيلم ايدئولوژيك را غير ايدئولوژيك مي كنيم. كارگردان بي درد، دردمند مي كنيم، سانسور خفه مي كنيم. فيلم جوانان جوياي نام را به جشنواره ها مي فرستيم و از سينماي شرق دفاع مي كنيم و چيني بند مي زنيم و دل شكسته خود بند مي زنيم!"
از اين همه خيل همكاران، به ويژه در اين وجه چهارم من، ناخوشبخت تر از همه اهل خانواده ام هستند كه حتي به كمك هاي ناكرده من متهمند. و خوشبخت تر آن ها كه شبانه روز در تماسند و طرح و ايده مي گيرند و تدوين فيلمشان را تعمير مي كنند و حضوري و تلفني مشاوره مي طلبند و در جامعه حتي برخي از ايشان پز دشمني مي دهند كه هم دنيا را داشته باشند و هم آخرت را. آن ها كه عمومي دشمني مي كنند و خصوصي عذر مي خواهند و دوستي مي طلبند و گاه كه خيلي سميرا را دوست دارم. آرزو ميكنم اي كاش او دختر من نبود و اي كاش او شاگرد من نبود و اي كاش او حتي دوست من نبود و اي كاش او فقط همكار من بود نميدانم. شايد هم اين مطلب را از سر شرمساري براي همة آن دختران و پسراني نوشتم كه نتوانستم برايشان پدري كنم
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
|
|