|
|
|
|
|
|
ماهنامه “كارنامه” ويژه بررسي آثار محسن مخملباف منتشر شد
شماره 22و23 ماهنامه فرهنگي ، اجتماعي، ادبي كارنامه در 128 صفحه (مهرو آبان 1380) منتشر شد. بخش ويژه اين شماره كارنامه به بررسي آثار محسن مخملباف اختصاص داده شده است با نوشته هايي از: منوچهر آتشي ، سيد ابراهيم نبوي، حميد دباشي، مير احمد مير احسان، مسعود بهنود، عنايت سميعي، اميد روحاني، كيم جي سئوك، به همراه بيوگرافي و چهار نوشته از محسن مخملباف و مقدمه اي از نگار اسكندرفر.
دو نمونه از اين نوشته ها در زير مي آيد:
تا هجي نشود عشق به آه
منوچهر آتشي
براي محسن مخملباف
گلوله ها ما را مي نويسند
در فضا
-ريز و درشت و گداخته-
گلوله ها ما را مي نويسند در فضا.
نه جنگي است، نه عشقي، نه نفرتي
گلوله ها، هواپيما ها و ماهواره ها
واژه ها ي زبان تازه اند
زباني باژگونه
(نه انگليسي، نه فرانسوي، نه آلماني، نه…
نه عربي، نه ايراني، نه افغاني، نه ….)
گلوله ها زباني باژگونه اند كه تنها
صاحبان گلوله آن را مي دانند، و گلوله خواران/بعد از خوردن
در اين گوشه بي گياه و گل
من و تو نشسته ايم با ترس و لرز
و هجي مي كنيم عشق را با نگاه
و گاه
با آه
با نگاه و با آه
و نه حتا با واژه اي كه شكل گلوله به خود بگيرد،ناخواه
تو با نگاه، بلند مي گويي عشق!
و من با آه مي گويم ايضا عشق!
و گلوله اي كه فراز كابل و قندهار مي گذرد
توي ذوقمان مي زند
چرا كه عشق را تكه پاره مي كند ع ش ق …
و نان هاي تنوري زن افغان
مي سوزد/ ناخورده
و شيرزن افغان / مي خشكد / ناخورده
و كودك افغان مي ميرد/ لبخند نزده و بايي بر با نيفزوده
(بابا را
ديروز گلوله ها نوشتند
با هجاي خاكستر
و حالا
شعرهاي ما را هم مي نويسند
با هجاي خاكستر)
بن لادن نشنيده بوي لادن! ملا عمر!
بوش!شارون!ابن الحاشاهاي رسوا!
اگر اندكي فرمان موشك ها را
به سمت حرم سرا ها بر مي گردانيد؟!
نه:
نه عشقي است، نه نفرتي، نه حقيقتي
گلوله ها فقط
نگاهبانان صيغه خانه چهارگانه.
چهل گانه و هزارگانه شما هستند
و گرداگرد اين روسپي سراي حقير است
كه ديوار هاي فروند ها را به نظارت نشانده ايد
و مي نويسيد جهان را
با گلوله ها
تا واژه هاي ما
تا عشق و مهر
هجي نشود به نگاه
حتا
هجي نشود به آه…
اما…
حديث آن كس كه بر انسان مي گريد، اگر بگريد
مسعود بهنود
آيا هنرمند واقعي آن است كه هرگاه تو را به ديدار اثر خود مي خواند در حيرتت اندازد، يا آن است كه هر بار حرفي با جان تو مي زند و جان را تازه مي كند. هر بار كشف مي كند كه با كجاي جان تو مرتبط شود كه نتواني فراموشش كني. اگر هنرمند آن باشد كه در حيرتت اندازدمدام چونان شعبده باز ساحري و يا بند بازي بر فراز آسمان وقتي كه مي چرخد و خود را به بندي بند مي كند، آن وقت تكليف ما چه مي شود با “فلوت سحر آميز“ برگمان و يا با آن شعر سينما “مرگ در ونيز“يابا“سفرقندهار“مخملباف.كه اصلا حيرت نمي آورد، از چيزي مي گويد كه مي داني و بدتر از اينش را ديده اي يا شنيده اي. اما چنان مي گويد كه نخي را از ستون فقراتت عبور مي دهد و مي بردبه نازك ترين جاي دلت. تو را در پايان فيلم در پشت برقع جاي مي دهد، زنداني قفسي مي كند كه تحجر آن را ساخته اما نتوانسته همه چيز را در آن اندازد.فيلم را مي بيني، انگار مخملباف تو را به تماشاي فيلم مستندي برده است و همين است و جز اين نيست.جوان پاي چوبي مادر را به حراج گذاشته… بگذار دوستان بالاخره كشف كنند كه اين “زن بي حجاب در سمنان!“. مگر نه آنكه هزاران هزار در دلشان بر آن باورند كه رم و فاشيسم همان است كه فليني نشان داد… راستي مگر جز اين است، مگر فاجعه جز آن است كه هنرمند نشان مي دهد. زيرا هنرمند- به فرموده مولانا- برون از ديده ها، منزلگهي بر گزيده است. هم در “گبه“ و هم در “سفر قندهار“ مخملباف به چنين منزلگهي رسيد.
دو سال پيش حاضر بودم شرط ببندم كه روزي “سفر به قندهار” را خواهد ساخت. ديدي كه ساخت. اما شش سال پيش نمي دانستم و حدس هم نمي زدم كه “گبه” را بسازد كه ساخت. اين كه حالا مي توانم او را حدس بزنم از پيش، بيش از آن كه به دليل هوش من باشد يا شناختم از او، مديون حس و حواس اوست. محسن مخملباف، ديرزماني نيست كه پذيرفته ام كه يك پديده است.
افلاطون گفته يا نوشته است كه “امر زيبا، خواه موجودي زنده باشد و خواه چيزي باشد مركب از اجزا، ناگزير بايد كه بين اجزاي آن نظمي و ترتيبي وجود داشته باشد، چون زيبايي و جمال شرطش داشتن اندازه معين و همچنين نظم است.” چه خوب كه به دوران ما آن كس كه در خود ذوقي مي يابد و يا هنري از او مي تراود، از روي نسخه افلاطون راه نمي رود و ترتيبي و آدابي نمي جويد. چه خوب كه ديرسالي كه چون آدميان استثنائي كشف مي كنند كه حرفي براي گفتن دارند اول از همه قاعده ها را انكار مي كنند و نظم و اندازه معين را دور مي ريزند؛ اگر قبلاً پيدايش كرده باشند. و چه خوب كه آدميان يا بخش كوچكي از آن وقتي به تعبير سنت اگزوپري اهلي مي شوند، نيازي به خواندن افلاطون در آن ها نمي جوشد، اگر هم چيزي در آنها بجوشد تشنگي است، و راست گفته مولانا كه چون تشنگي به دست آيد آب از بالا و پست، خود مي جوشد بي نيازي به نظم و اندازه معين.
مخملباف تشنگي را يافته است. از وقتي كه “باي سيكل ران” را ساخت – از همان وقت قانع شدم كه آب از بالا و پستش مي جوشد – مطمئن بودم كه اگر نگاهش از مشرق به آن سوي مرزهائي كه كلنل هاي بريتانيايي كشيدند بيفتد “سفر به قندهار” را خواهد ساخت؛ كه ساخت. زيبايي را صلا گفته است ،پس بايد مي دانستيم كه اگر نگاهش به گبه بيفتد آن را مي سازد؛ كه ساخت. ديگرش از اين راه كه مي رود گريزي نيست.
آدميان به دو گونه اند يا ناخواسته مي روند و آن كه استاد ازل گفت بگو مي گويند يا خود را مي سازند و باز ناگزير مي روند،منتها اين بار مي توان از پيش راهشان را خواند كه بر پيشاني شان نوشته وقتي كه خود را ساخته و شناخته اند. محسن مخملباف از آنها است كه خود را ساخته و از گردنه هائي سخت گذر كرده تا اين جا. در او چيزي هست كه به اين جايش رسانده كه بر انسان مي گريد اگر بگريد. اول ايمان هاي گمشده را ساخت، آنگه فقر را كه در نظرش انساني نبود، زماني ظلم را و جهل را فرياد كشيد، ديديم كه چه زيبا بود وقتي به زيبايي رسيد، پس به هيأتي انساني درآمد كه عشق را ثنا گويد. لاجرم اين حديث كارهاي آينده اوست و انساني تر از اين كاري براي يك هنرمند نيست.
اما چون از مخملباف مي نويسم ناگزيرم از بيان حيرتي. از اين كه گنجايش آدمي تا چه حد است. اگر آن پاسبان كه در “نون و گلدون” ديديم – و يا پاسباني ديگر در آن مقام كه آن نوجوان بود و مي خواست چريكي كند – تيري بر او انداخته بود چنان كه برنمي خاست، مادري داغدار مي شد و ديگر هيچ. از او هم نامي مي شد يك از هزاران و ما امروز نه “گبه” داشتيم، نه “عروسي خوبان” نه “سفر قندهار” و نه “باي سيكل ران”… و نمي دانستيم چه نداريم. چونان كه چه بسا ديگران كه در آن راه افتادند و برنخاستند، و نمي دانيم چه نداريم در سرزمين حسرت ها.
مي گوئي حالا كه داريم، مگر با اين ها كه داريم چه مي كنيم جزآن كه تاوان كوتاهي و ناسازي اندام خود را از آنان مي طلبيم و دندان به كينه شان مي خائيم، غيرتمان مي كشد كه محبوب جهانند و ما خاك بازار نمي ارزيم. مي گويم حكم ازلي اين است و اگر جز اين بود و ما نيز از آن گوهريان بوديم كه قدر مي دانند و به همين يك نكته، جايمان اين جا نبود كه هست.
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
|
|